bookmark comment heart linkedin marketing Asset 1 quotation-mark reply sample school telegram twitter

زخمهایی که مثل خوره روح آدمی را در انزوا می‌خورند

نویسنده فیلیمو
تاریخ انتشار سه شنبه ۲ بهمن ۱۳۹۷

کار خوب

کار خوب فیلمی خاص است. فیلمی در مورد سربازهای فرانسوی­ای که خارج از میهنشان، پرچم کشورشان را بالا می‌­برند. اما هر چیزی بهایی دارد و بهای بالا بردن پرچم، رسیدن به افسردگی و پوچی است. رسیدن به قله­ای که هم­سطح زمین و یا حتی پایینتر از سطح آن است. کار خوب فیلمی فراتر از فرانسه است و حسی جهان‌شمول در آن نهفته است.

سربازهایی که برای دفاع از مرز، در هر گوش‌ه­ای از جهان می‌­جنگند و کشته شدن هم‌­رده‌­ها و دوستانشان را با چشم خود می‌­بینند، بیش از هر کس دیگری پوچ بودنِ معنای مرز را می‌­فهمند. خطوطی فرضی که صاحبان قدرت برای سرگرم نمودن مردم روی آبها و خاکهای کره‌­ی زمین کشیده‌­اند. خطوطی که از نقشه‌­ها به دنیای واقعی منتقل شده‌­اند و چیزی ازلی و ابدی نیستند. قضیه اینجاست که اگر مردم با این مفاهیم سرشان گرم نشود، و چیزی نباشد که برای آن خونشان به جوش بیاید، و گاهی هم برایش جان بدهند، همه­‌شان تبدیل به فیلسوف‌هایی تارک دنیا می‌­شوند و دیگر هیچ جنگ و تعصب و غروری وجود نخواهد داشت. و این به معنای مرگ صاحبان قدرت و سرمایه خواهد بود. شاید به همین دلیل است که آلمانی‌ها پس از فتح دنیا تبدیل به یکی از افسرده‌­ترین مردمان دنیا شدند.

کار خوب

 فرانسه هم که سالیان دراز است در پوشش هنردوستی با توحشی مضاعف چنگالش را درون قلب کشورهای آفریقایی و غیره فرو برده است، اکنون قلبی پر خون پیدا کرده است و این زیادیِ خون، باعث پاره شدن مویرگ‌هایش شده است. گروهبان گالوپ یکی از این مویرگ‌هاست. این حس البته اختصاص به فرانسه ندارد. این حسی است که تعدادی از سربازان آمریکایی در عراق، افغانستان و ویتنام، تعدادی از سربازان آلمانی در سرزمین‌های اشغالیِ تحت سلطه­‌ی آلمان، تعدادی از سربازان ایرانی در سوریه و عراق، و بسیاری از سربازان سراسر دنیا آن را تجربه کرده‌­اند.

این حس هسته­‌ی مرکزی فیلم کار خوب است. یک افسردگی مزمن که به حسادت، خودخوری، لجبازی، خودسری و سرانجام خودکشی می‌­انجامد. کار خوب فیلمی اتمسفردار، کم­گو و هنرمندانه است. کلیت فیلم با آن حالت‌های خاص سربازان، و حالت‌های خاص فرمانده برونو فورستیه، و نریشن خوبی که به زیبایی در فیلم ایجاد فضا می‌­کند، گویی بختکی است که روی پیکر سربازانِ بیرون از وطن افتاده است و فضای فیلم را با آن موسیقی‌های گوناگون، صحنه­‌های ذهنیِ رقص و خوشگذرانی، و آن بیابان‌های بی­انت‌ها، تبدیل به فضایی وهم­‌آلود نموده است.

کار خوب

پایان فیلم هم شکلی پر حس و البته خلاقانه دارد. با این که هیچ گلوله‌­ای از اسلحه­‌ی گروهبان گالوپ شلیک نمی‌­شود، دوربین روی تتوی او می‌­رود و نریشن نیز نوشته­‌ی آن را تکرار می­‌کند. و این جمله با حالت خاص گروهبان که روی تخت دراز کشیده است و اسلحه در دست دارد، تداعی‌گر خودکشی گروهبان است. گویی تمام فیلم از زبان مردی روایت شده است که اکنون مرده است. گویی فیلم از دنیای مردگان آمده است و تمام اتمسفر و فضای فیلم نیز این حس را تایید می­‌کنند. رقص پایانی گروهبان هم گویی رقصی است رهایی‌­بخش، اما هیستریک. گویی او پس از مرگش در حال رقصیدن می­‌باشد. اما هنوز افکار خوره مانندش او را رها نکرده­‌اند.

نظرها