bookmark comment heart linkedin marketing Asset 1 quotation-mark reply sample school telegram twitter

دروغ، کوچکش هم بزرگ است!

نویسنده فیلیمو
تاریخ انتشار شنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۷

big little lies

به احتمال زیاد این جمله که «اگر این فیلم را نبینی، نصف عمرت بر فناست!» را زیاد شنیده‌اید. هر کسی این عبارت را بسته به سلیقه و ذائقه‌اش در مورد یک فیلم یا سریال به کار می‌برد و متأسفانه در بسیاری از موارد، خیلی هم درست نیست. ولی وقتی این عبارت را از افراد مختلف با سلایق متفاوت و حتی متضاد در مورد یک فیلم یا سریال می‌شنوید باید احساس کنید که حتماً خبری هست! سریال «دروغ‌های کوچکِ بزرگ» (Big Little Lies) از همین دست سریال‌هاست. سریال یا بهتر بگویم مینی‌سریال هفت قسمتی، محصول شبکه تلویزیونی HBO که توانست علی‌رغم مخاطبان زیادی که با خود همراه کرد، افتخارات متعددی نیز کسب کند. این سریال در جوایز Emmy سال ۲۰۱۷ در ۲۱ بخش نامزد شده و در نهایت برنده‌ی ۱۹ جایزه شد. در جوایز گلدن گلوب سال ۲۰۱۸ در ۶ بخش نامزد شد و توانست ۴ جایزه کسب کند.  تا همین‌جا کافی است که علاقمند و وسوسه شده باشید که این سریال را ببینید؛ چرا که به قول معروف «تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها!»

سریال «دروغ‌های کوچکِ بزرگ»، اقتباسی از رمانی با همین نام به قلم «لیان موریارتی» است. فیلمنامه‌ی آن را «دیوید ای. کلی» نوشته و «ژان مارک والی» کارگردان کاربلد فیلم‌های «باشگاه خریداران دالاس» (Dallas Buyers Club) و «وحش» (Wild) در این سریال، هنر خود را به رخ کشیده است.

قالب سریال باعث نشده است که کارگردان، شبیه بسیاری دیگر از همکارانش، سهل‌انگار باشد؛ بلکه محصول نهایی از لحاظ ساختاری، شبیه فیلم‌های سینمایی است و جزئیات و دقت محسورکننده‌ی او در تولید، این سریال را تا این حد تماشایی کرده است. سوای ساختار، محتوای سریال، محتوای جذابی است که حین تعریف داستان اصلی، پر است از خرده‌ داستان‌های فرعی که درهم‌تنیده‌اند و محور اصلی داستان را با قوت سرپا نگه داشته‌اند. آن‌قدر این جزییات درست و دقیق کنار هم قرار گرفته که نمی‌توان به هیچ‌کجای آن دست زد یا داستان و یا شخصیتی را حذف کرد.

سریال با یک قتل و بازجویی از افراد مختلف در مورد آن قتل شروع می‌شود و تا پایان سریال، نه تنها نمی‌فهمیم قاتل کیست بلکه مقتول هم مشخص نیست! تعلیق از این بیشتر؟ هرچند همین داستان جنایی برای جذابیت هر سریالی کافی است ولی سریال به هیچ وجه پلیسی و جنایی نیست بلکه بیشتر به سمت یک سریال جامعه‌شناسانه و روان‌شناسانه پیش می‌رود.

big little lies

سریال‌های «زنان خانه‌دار افسرده حال» (Desperate Housewives) و «۱۳ دلیل برای اینکه» (13Reasons Why) را از لحاظ محتوایی و سریال «کارآگاه حقیقی» (True Detective) و فیلم «مردن برای» (To Die For) را از لحاظ ساختاری با هم ترکیب کنید، تاحدودی می‌شود این سریال! اینکه می‌گویم تا حدودی، برای اینکه این سریال خیلی جلوتر است. هم از نظر محتوایی هم از نظر ساختاری. مثلاً نگاهی به اسم بازیگران بیندازید: ریس ویترسپون (مدلین مارتا مَکِنزی)، نیکول کیدمن (سِلِست رایت)، شیلین وودلی (جین چپمن)، الکساندر اسکارسگارد (پری رایت)، آدام اسکات (اد مکنزی)، لورا درن (رِناتا کِلاین) و... چقدر ستاره دور هم جمع شده‌اند فقط برای هفت قسمت!

داستان سریال، روایت خطی ندارد و بسته به شرایط، با فلاش‌بک و فلاش‌فوروارد، عقب و جلو می‌رود. راوئی داستان، دانای کلی است که  از همه چیز خبر دارد و برای بهتر درک شدن عمق ماجرا، هر جای داستان را که صلاح می‌داند تعریف می‌کند. خط اصلی داستان در ظاهر پیداشدن قاتل (و البته کشف مقتول توسط مخاطب) است ولی در لایه‌های زیرین به این می‌پردازد که چه شده است که در شرایطی این‌چنینی، که از بیرون و درظاهر همه‌چیز خوب و خوش و خرم است، چنین فاجعه‌ای رخ می‌دهد؟ در یک شهر ساحلی آرام، با خانواده‌هایی که زندگی مجلل و مرفهی دارند و با هم ارتباطات خوب و نزدیکی برقرار کرده‌اند چرا باید یک نفر کشته شود؟ ورود یک آدم جدید به این شهر به نام «جین» که یک مادر تنها به همراه پسربچه‌اش است باعث می‌شود که ظاهر ساختگی روابط کنار رود و باطن خراب و پوسیده‌ی آن مجال ظهور و بروز پیدا کند. حرفی که روی پوستر فیلم هم در قالب شعار آمده است: «یک زندگی ایده‌آل، یک دروغ ایده‌آل است.» دروغ‌های کوچکی که آدم‌ها به خود و دیگران می‌گویند، در باطن و به مرور دروغ‌های بزرگی می‌شوند که سرنوشت آنها را چیزی خلاف آنچه انتظار می‌رود رقم می‌زند. به دیگران دروغ می‌گوییم که خوشبختیم و حتی دوست داریم به دروغ باور کنیم که آنها هیچ مشکلی ندارند و از ما خوشبخت‌ترند! دروغ در دروغ! وقتی همه‌ی دروغ‌ها کنار می‌رود، به قیمت رخ‌دادن یک فاجعه، شاید بتوانیم کمی هم را درک کنیم و همدرد هم باشیم. موقعیتی که داستان خلق می‌کند سرشار از احساسات متنوع و متضاد است. احساساتی که کارگردان با بازی‌های درخشان بازیگرانش به ما نشان می‌دهد؛ مخصوصاً لحظاتی که با آنها تنها می‌شویم و در خلوتشان، خودِ ساختگیشان را پوست می‌کنند.

big little lies

شاید ظاهر زندگی اکثر شخصیت‌های فیلم، ظاهر زندگی مخاطب عام نباشد ولی مگر علی‌رغم همه‌ی تفاوت‌ها، ذات انسان‌ها اشتراکات زیادی ندارند؟ اینکه کارگردان و نویسنده توانسته‌‌اند به رغم ظاهر دور از باور، باطن باورپذیری خلق کنند، هنر آنهاست. چه بسا که ظاهر زندگی «جین» نزدیک به مخاطب است ولی این باعث نشده است که فقط با او همذات‌پنداری کنیم. این هنرنمایی تا آنجا پیش می‌رود که حتی با شخصیت «رنتا» که در بخش زیادی از سریال به نوعی ضدقهرمان است نیز همذات‌پنداری می‌کنیم و وقتی به درون او نقب می‌زنیم، برای او دل می‌سوزانیم.

سریال و داستانش حول و حوش زنان و زندگی آن‌ها می‌چرخد. زنانی از اقشار مختلف و جهان‌بینی و سرشتی متفاوت که هر کدام به نوعی از مردان زخم خورده‌اند ولی باز هم این موضوع، فیلم را تبدیل به یک فیلم زنانه و یا حتی فمینیستی نکرده است. چون موضوع فیلم، انسان است. با هر جنسیتی و سبک‌زندگی و خلق‌وخویی که دارد. هنر است که این‌قدر به جزئیات بپردازی ولی در بند جزئیات نمانی و از مفاهیم کلی سخن بگویی.

پایان‌بندی سریال و کشف قاتل و گره‌گشایی از ماجرای جنایی هرچند شگفت‌انگیز و جذاب است ولی این‌گونه نیست که حتی با کشف معما، سریال برای شما تمام شود. انگار تازه دوست دارید با علم به اینکه قاتل و مقتول کیست، یک بار دیگر سریال را ببینید و این بار بدون توجه و فارغ از این جذابیت معمایی، بیشتر درگیر مسائل دیگر شوید. آن وقت درمی‌یابید که انگار تمام این هفت قسمت، تازه بریدن بدنِ بیمارِ روابط انسانی، در عمل جراحی است و حالا حالاها کار دارد. همین است که بعد از اتمام فصل اول، بنا به درخواست‌های مخاطبان، تیم سازنده تصمیم به ساخت فصل دوم آن گرفته‌اند. حال باید منتظر ماند و دید با حضور کارگردان جدید و بازیگران جدیدی همچون «مریل استریپ»، فصل دوم این سریال می‌تواند به موفقیت فصل اول آن و حتی بهتر از آن باشد یا نه.


نظرها