bookmark comment heart linkedin marketing Asset 1 quotation-mark reply sample school telegram twitter

یک شعرِ فوقِ مدرن

نویسنده فیلیمو
تاریخ انتشار سه شنبه ۶ آذر ۱۳۹۷

تا پیش از بلیدرانر هیچ کس از گونه‌ی علمی-تخیلی چنین انتظار نداشت که تا این حد حس برانگیز باشد و لحظاتی شاعرانه بیافریند. فیلمی که به واسطه‌ی تلفیقِ گونه‌ی علمی-تخیلی و زیرگونه‌ی نوآر، ارجاع به سینمای پیش از خود، و نوع دکوپاژ عجیب و غریب آغازینش، یکی از مهترین فیلمهای پسامدرن در سینما به حساب می‌آید.

بلید رانر

رپلیکنت‌ها که ساخته‌ی دست بشر هستند، از انسانها فراتر رفته‌اند، و علیه آنان شوریده‌اند. و پس از این شورش، ورود آنها به زمین ممنوع شده است. و در صورت مشاهده، مامورانی به نام بلیدرانر آنها را می‌کشند؛ یا به اصطلاح آنها را بازنشست می‌کنند. هریسون فورد که نسبت به دیگر بازیگرانِ فیلم بسیار بد بازی می‌کند، نقش ریک دکارد را در فیلم ایفا میکند؛ یک بلیدرانرِ کهنه‌کار که توسط مافوق قدیمی‌اش فراخوانده میشود تا رپلیکنت‌هایی که اخیرا به زمین آمده‌اند را بازنشست کند. اما راشل که یکی از این رپلیکنت‌هاست از انسان نبودنش آگاه نیست، و این باعث میشود خود دکارد هم دچار آشفتگی شود و در هویت خویش تردید کند. دلیل رپلیکنت‌ها برای آمدن به زمین نیز دست یافتن به طول عمر بیشتر است. به نوعی این داستانِ خودِ انسان است؛ گونه‌ای از حیوانات که همواره چیزی بیشتر خواسته است و همواره در پی رسیدن به جاودانگی بوده است. جاودانگی‌ای که به واسطه‌ی پیشرفتِ علم، البته تا به حال مطمئنا نصیبِ خواص این گونه شده است. این مطلب به خودی خود، اندوهی نستالژیک به بیننده‌ی هنوز میرا انتقال میدهد. اندوهی که برای او بسیار همذات‌پندارانه است.

بلید رانر

مطلب جالب در مورد این فیلم که در سال ۱۹۸۲ ساخته شده است، این است که وقایع فیلم در سال ۲۰۱۹ روی میدهند. یعنی سالی که ما اکنون در آستانه‌ی ورود به آن قرار گرفته‌ایم. اما تصوری که سازندگان فیلم از شهر لوس آنجلس در ۲۰۱۹ داشته‌اند به هیچ وجه شبیه به آن چه که ما در واقعیت میبینیم نیست، و این دقیقا نقطه‌ی بُردِ فیلم است. سینما هر قدر هم که از واقعیت وام گرفته باشد، تخیلِ صِرف است و قرار نیست هیچ شکلی از آن، خودِ واقعیت باشد. پذیرش این موضوع بلیدرانر را تبدیل به فیلمی منسجم و موفق نموده است. فضایی که در فیلم تحت تاثیرِ زیرگونه‌ی نوآر آفریده شده است، بسیار گیراست. آن خیسی و بارانِ مدام بر روی فوق مدرنیته‌ای بدون حس، که هنوز در آن انسانهایی دارای احساسات قدم میزنند، جان بیننده را به راحتی به دنبال خود می‌کشانَد. این فضای فلزی و نورانی همراه انبوهی از آن چهره‌های شرقیِ خشک و بدون حس، بهترین انتخاب برای ایجاد اتمسفر در این فیلم بوده‌اند، تا به زیبایی، در تضاد با عشقِ یک انسان و ربات، یعنی دکارد و راشل قرار گیرند؛ و این تضاد باعث بیرون زدنِ این احساساتِ پنهان شده شود.

بلید رانر

اما چیزی که بیش از هر چیز دیگری فضای این فیلم را شاعرانه ساخته است، موزیکِ باورنکردنیِ ونجلیز است. صداهایی دست‌نیافتنی که گویی از دنیایی دور به گوش بیننده میرسند. موزیک بلیدرانر آنقدر فضاساز و جانرباست، که حتی بازیِ بدِ هریسون فورد در برخی صحنه‌ها هم نمیتواند آن را تخریب کند. اما اوج شاعرانگی در بلیدرانر صحنه‌ای است که در آن عمر رُی روی بام ساختمان به پایان میرسد. جدا از بازیِ بسیار خوبِ راتگر هاور، کبوتر سپیدی که او در آن صحنه رها میکند، موزیک جانربای ونجلیز، بارانی که بر همه جای صحنه مدام میبارد و به گفته‌ی خود رُی باعث پنهان شدنِ اشکها میشود، تصمیم رُی برای نجات جان دکارد در لحظه‌ای که تفاوت مرگ و زندگی را به خوبی دریافته است، و سرانجام آن فیگورِ ابدیِ رُی به هنگام مرگ، که با سری زیرانداخته عمرش به پایان میرسد؛ بدون این که قطرات باران را پایانی باشد، همگی در اوج شاعرانگی قرار دارند، و یکی از زیباترین و شاعرانه‌ترین صحنه‌های تاریخ سینما را ساخته‌اند. صحنه‌ای که کاش فیلم با آن به پایان میرسید و با سکانس به شدت هالیوودیِ پایانی حس خوب آن از بین نمیرفت.

نظرها