bookmark comment heart linkedin marketing Asset 1 quotation-mark reply sample school telegram twitter

همه می‌دانند

نویسنده فیلیمو
تاریخ انتشار شنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۷

"میزان آبیم" یک اصطلاح سینمایی است (که البته ریشه در تئاتر دارد). و استعاره از داستان، موقعیتِ کاراکتر یا کاراکترها، وضعیت، و یا مفهوم مرکزیِ فیلم است. تیتراژِ فیلمِ همه می­دانند، یک "میزان آبیم" است. کبوتری که در برج ناقوس کلیسا گیر افتاده است، استعاره‌­ای است از ایرنه و در سطحی دیگر استعاره­ای است از وضعیت لورا و حتی پاکو. پرنده‌­ای که راه پرواز را نمی‌یابد و هر بار که قصد یافتنِ راه گریز را دارد، به چیزی برخورد می‌­کند و متوقف می­شود. این معناسازی‌ها و پرداختن به زیرمتن‌های فرسوده و نخ‌­نما، انگار تنها چیزی است که برای فرهادی باقی مانده است. و گویی برای دریافت جایزه­ای دیگر به هر چیزی چنگ می‌­اندازد. زیرمتن‌هایی که از فروشنده آغاز شد و مشخص نیست قرار است این بار به مذاق کدام قدرت جهانیِ پشت پرده خوش بیاید تا جایزه‌­ای دیگر نصیب او شود. زیرمتن‌هایی که دیگر بسیار لوث به نظر می­رسند. این که رهاییِ نسل جدید، وابسته به گذشتن از زمینی است که سالها پیش به قیمت کمتری خریده شده، مشخص نیست نسخه‌­ای است برای حل مسئله‌­ی فلسطین و نقطه‌­ی ثقل پیکار شرق و غرب، یا نسخه‌­ای است برای ایرانیانی که در زمین خودشان، بندی شده­‌اند. به بیان ساده­‌تر فیلمهای اخیر فرهادی اساسا فیلم‌هایی سودجو و فرصت­‌طلب‌­اند که واقعا مشخص نیست آب به آسیاب چه کسی می‌­ریزند. صهیونیست‌ها یا اسلامیست‌ها، آمریکایی‌ها یا اروپایی‌ها، اصلاح­‌طلبان یا انترناسیانولیست‌ها. اما آن چه که مشخص است، این است که فیلم‌های اخیر او بیش از آن که از درون و دنیای شخصی‌­اش بر آیند، از نگاه به پیرامون و سنجش فرصت‌ها بر می‌­آیند.

همه می‌­دانند یک فیلم متوسط رو به پایین است. با این که این فیلم به ظاهر و در سطح رویین، داستان‌­محورترین فیلم فرهادی است، جذابیت و کشش آن به مراتب بسیار پایینتر از دیگر فیلم‌های اوست. فرهادی با صحنه‌­های آغازین فیلم که مقدم‌ه­ای بسیار بسیار طولانی برای همچون فیلمی شمرده می‌­شود، بار دیگر اثبات می‌­کند که فیلم ساختن خارج از فرهنگی که در آن بزرگ شده‌­ای، امری بسیار دشوار است. تمام کنشه‌ایی که از آغاز فیلم تا صحنه­‌ی عروسی می­بینیم، کنش‌هایی ایرانی هستند که توسط غیر ایرانی‌ها انجام می‌­شوند. جنس شادی و حتی بعدتر جنس اندوهی که از بازیگران فیلم خواسته شده آنها را اجرا کنند، همگی جنسی ایرانی دارند. و چون بازیگران با فرهنگِ مبدأِ این احساسات آشنایی ندارند، تقریبا به جز پاکو (خاویر باردم)، آن هم فقط در برخی جاها، باقی بازیگران، همگی حسی کاذب را انتقال می‌­دهند. این را هم باید افزود که بازیگری در برخی لحظات حتی مسخره و خنده­دار از آب درآمده است. برای نمونه جایی که روسیو نیمه­شب به خانه می­آید، مادرش پیش از آن که از خیس بودن شلوار یا گلی بودن کفشهای او آگاه شود، جوری به او نگاه می­‌کند که انگار هوشی در حد کاراکتر خانم مارپل یا هرکول پوآرو دارد. حتی بازیگر توانایی مثل باردم هم با وجود بازی نسبتا خوبش، به نوعی مسیر حسش را اشتباه می­رود. و گویی فراموش می­‌کند که تاثیر مستی پس از چند ساعت از بین می­رود، و انگار تا سه روز پس از نوشخواریِ عروسی، هنوز مست است. این گونه خطاها در منطق حسیِ بازیگران، البته پیش از هر چیز به کارگردان بازمی­‌گردد.

فیلمهای پیشینِ فرهادی نشان­دهنده‌­ی این بود که او بیش از آن که کارگردانی متبحر باشد، فیلمنامه‌­نویسی متبحر است. اما در این فیلم حتی فیلمنامه هم دیگر شکل متبحرانه‌­ای ندارد و حفره­‌ی پیام دادن به همسر پاکو، آنقدر بد توجیه می­شود که به نظر می­رسد فیلمنامه‌­نویس فرصت کافی برای جمع و جور کردن اثرش نداشته است. وقتی توجیه خوبی برای چیزی به این مهمی در فیلمنامه نیست، همه­‌ی آنچه که از پی آن می‌­آید، از قبیل پیگیری پلیس و تردید او و غیره، همگی بی‌­پایه و ساختگی به نظر می­رسند.

گذشته از تمام این موارد فرم بصری فیلم به شدت آشفته و بی­‌تکلیف است. در آغازِ فیلم، تصاویری با تُنِ رنگیِ زرد و قهوه ای می­بینیم که فضای استیلیزه­‌ی تجاری و معمولِ فیلم‌های هالیوودی را برایمان تداعی می­‌کند. اما در میانه­‌ی فیلم نه تنها این استیلیزگی از دست می­رود، بلکه در برخی موارد تصاویر حالت مستند­گونه پیدا می­کنند. استفاده­‌ی نادرست از لنزها در برخی نماها به خصوص نماهای نزدیک از صورت بازیگران نیز این حس را تا حد زیادی تشدید می­کند. حتی موزیک فیلم نیز چندان حس خاصی برای تماشاگر نمی­سازد. و به لحاظ حسی عنصری تقریبا بی­خاصیت است. تقریبا همه می­دانند که همه می­دانند فیلم خوبی نیست. و اصغر فرهادی دست کم به لحاظ سینمایی از جدایی نادر از سیمین به بعد، اثر به اثر در حال افول است.

نظرها