bookmark comment heart linkedin marketing Asset 1 quotation-mark reply sample school telegram twitter

من مانده‌ام تنهای تنها! نه؟!

نویسنده فیلیمو
تاریخ انتشار یکشنبه ۸ مهر ۱۳۹۷

فکر کنم حالا تنها شدیم

(خطر لو رفتن داستان)

اگر به هر شخص پیگیر فیلم و سریالی بگویید فیلمی ساخته شده به کارگردانی «ریید مورانو»، کارگردان سریال (The Handmaid's Tale) و با بازی «پیتر دینکلیج» و «شارلوت گینزبرگ»، بعید است وسوسه نشود آن را ببیند. مخصوصاً اگر موضوعش پساآخرالزمانی باشد؛ یعنی وقتی که هر چیزی که بنا بوده سر دنیا بیاید آمده است و حالا یک آدم تنها مانده است و تمام دنیای خالی از همنوعانش.

شبیه این موضوع را را زیاد در سینما و تلویزیون دیده‌ایم. هر کسی از زاویه‌ای به این موضوع نگاه کرده است. یک نفر به علت مرگ‌و‌میر آدم‌ها پرداخته است؛ بیماری، جنگ، بلا، فضایی‌ها یا هر چیزی. یک نفر دنبال درمان بوده است. یک نفر دنبال خوشگذرانی و انجام کارهایی که تا آن‌وقت نمی‌توانسته انجام دهد و حالا که تنها شده است، دست‌وبالش بازتر است می‌رود. یک نفر دنبال بقیه‌ی انسان‌ها می‌گردد و ...

هر کسی عکس‌العمل خودش را دارد و به نوعی مجبور است با شرایط کنار بیاید یا برعلیه آن بجنگد. نقطه‌ی مشترک اکثر این آدم‌ها، ترس از تنهایی است؛ که یا همان‌وقت یا بعدتر به سراغشان می‌آید. حالا تصور کنید یک آدم منزوی و متفاوت، هم از نظر جسمی (کوتاه‌قد) هم از نظر روحی، تنها بازمانده‌ی روی زمین باشد. این آدم به اقرارش خودش، آن‌وقت که همه زنده بوده‌اند بیشتر احساس تنهایی می‌کرده است تا الان که در ظاهر تنهاست. پس خیلی از شرایط موجود ناراضی نیست و همان‌طور عادی و معمولی به زندگی‌اش ادامه می‌دهد. با این تفاوت که دیگر خبری از آدم‌هایی که دوروبرش بوده‌اند نیست. آدم‌هایی که همه در یک روز و یک ساعت به دلیل نامشخصی که تا پایان فیلم هم به آن پاسخ داده نمی‌شود، مرده‌اند!

تا اینجای ماجرا، شخصیت خلق‌شده و سبک زندگی او متفاوت و جذاب است و باعث می‌شود مخاطب با او و تنهایی‌اش همراه شود. ماجرا وقتی جذاب‌تر می‌شود که یک دختر وارد فیلم و زندگی این مرد تنها می‌شود. انگار دیگر او تنها نیست و حالا باید تمام دنیایش را با یک زن دیگر تقسیم کند. زنی که هیچ شباهتی به او ندارد. یک مرد و یک زن و یک دنیا! موقعیتی شبیه کهن‌الگوی آدم و حوا!

فکرکنم حالا تنها شدیم

این دو سوم از فیلم است. تا اینجای فیلم، علی رغم کم‌حادثه و کم دیالوگ‌بودن، ولی به دلایل مختلف از جمله تصویربرداری دیدنی و استفاده از نماهای بکر و داستانی که بیشتر از آنکه پرگویی کند، خلق موقعیت را به ذهن کنجکاو مخاطب سپرده است جذاب است ولی مشکل از آنجایی شروع می‌شود که قرار است اتفاقی بیفتد که خیلی دیر ولی به یکباره، روند فیلم را تغییر داده و مهیج کند ولی صرفاً در حد یک اتفاق باقی می‌ماند. اتفاقی که درست ساخته و پرداخته نمی‌شود و بیشتر تبدیل به یک شعارزدگی و فلسفی‌نمایی می‌شود و مخاطب فیلم را دچار سردرگمی و تا حد زیادی بدفهمی می‌کند. نویسنده، این بار به نحو دیگری تنهایی «دِل»، شخصیت فیلم را به هم می‌زند و در نهایت سعی دارد تعریف متفاوتی از تنهایی ارائه دهد که متأسفانه موفق نبوده است و در سطح طرح مسأله باقی می‌ماند.

با همه‌ی نواقصی که در مورد پایان‌بندی فیلم ذکر شد، تماشای «فکر کنم حالا تنها شدیم» لااقل برای یک بار ارزش دارد. هم به جهت بازی خوب و دیدنیِ بازیگر مرد و دختر نوجوان فیلم و هم از نظر، نماها و قاب‌بندی‌های تماشایی؛ البته لذت بیشتر، هنگام تماشای فیلم‌هایی از این دست می‌تواند هم ذات‌ پنداری یا پاسخ به سؤال «اگر من بودم چه کار می‌کردم؟» باشد.


نظرها