bookmark comment heart linkedin marketing Asset 1 quotation-mark reply sample school telegram twitter

شوریدگی خیارشور!

نویسنده فیلیمو
تاریخ انتشار یکشنبه ۶ آبان ۱۳۹۷

بر همگان واضح و مبرهن است که هر کسی یک ظاهر دارد و یک باطن! هرچقدر آنچه دیگران از رفتارها و خلقیات ما به‌عنوان ظاهر دیده‌اند با آنچه در باطن هستیم متفاوت‌تر باشد، به مرور زندگی در دنیای بیرون برایمان سخت‌تر و سخت‌تر می‌شود؛ تا آنجا که تنها پناه ما می‌شود دنیای خیال و رؤیا و فانتزی‌هایمان. یعنی برای خود و متناسب با خواسته‌هایمان، دنیایی خیالی می‌سازیم که همه‌چیزش بر وفق مرادمان باشد و وقتی از دنیای خیال، به دنیای واقعیت برمی‌گردیم، زندگی در دنیای واقعی برایمان غیرقابل‌تحمل و نشدنی می‌شود.

حالت افراطی در این مورد، منجر به افسردگی و جمع‌گریزی می‌شود. شاید این جمله‌ها که «هیچ‌کس من را نمی‌فهمد؛ هیچ‌کس من را درک نمی‌کند؛ هیچ‌کس من را دوست ندارد.» را زیاد شنیده باشید یا حتی خودتان به کار برده باشید. ولی آیا واقعاً ممکن است که هیچ‌کس نباشد که بتواند بفهمد و درک کند و دوست داشته باشد؟ بعید است! شاید تعدادشان کم باشد ولی این‌طور نیست که نباشند. از آن‌طرف به این قضیه نگاه کنید. همان‌قدر که یک نفر ادعا دارد که «درک نمی‌شود» به همان نسبت خودش در حال درک‌نکردن دیگران است؛ کمی خودخواهانه است. نه؟

حال تصور کنید شخصی با چنین روحیات خاص و انتظاراتی، در ظاهر و دنیای بیرون شخصیتی از خود ساخته است که ۱۸۰ درجه با آنچه درونش اتفاق می‌افتد متفاوت است. یعنی از ابتدا برای هدف و آرمانی تلاش می‌کرده است و حالا آن کار برایش تبدیل به حرفه و تکلیف و وظیفه یا روزمرگی شده است. یک دلقک افسرده را در نظر بگیرید که کوه غمی را به دوش می‌کشد ولی مجبور است هر شب صورتش را با چهره و رنگ‌هایی شاد گریم کند و مخاطبان را بخنداند. چقدر از آنچه که هست فاصله می‌گیرد.

کودکی

«جف پیکلز» (جیم کری) در سریال Kidding یک چنین شخصیتی است؛ چیزی شبیه به شخصیت رمان «عقاید یک دلقک». او سی سال در برنامۀ کودک تلویزیون در نقش «آقای پیکلز» (آقای خیارشور) ظاهر شده است و دیگر کسی او را کمتر به عنوان جف می‌شناسد. کسی باور نمی‌کند که او هم مثل دیگران می‌تواند غمگین باشد و غصه داشته باشد؛ حتی حالا که در اثر یک تصادف، یکی از فرزندانش را از دست داده است، تسلیت‌ها نیز به او در قالب تسلیت به آقای پیکلز است نه به خود او! و نه حتی به همسر او. تصادفی که نقطۀ عطف زندگی او برای افتادن در سراشیبی سقوط است. انگار فقط همین یک بهانۀ بیرونی و لرزش را نیاز داشت تا شخصیت کاذبی که از خود ساخته است را بشکند و فرو بریزد و همۀ آنچه در زندگی واقعی داشته است را به یکباره از دست بدهد؛ برای مثال جدایی‌اش از همسرش (جودی گریر). همسری که قرار بوده است شریک زندگی‌اش باشد ولی از یک زمان به بعد نبوده و دیگر نیست. چون دیگر زندگی‌ای وجود نداشته است. جف، جای خود را به آقای پیکلز داده است. جف تمام نزدیکان و کسانی که می‌توانسته در دنیای واقعی به عنوان حامی یا کسانی که لااقل او را درک کنند را از دست داده یا آنها را زخمی کرده است. رابطه‌اش با پدرش (فرانک لانگلا) خراب است. پدری که خالق شخصیت آقای پیکلز است و تمام شهرت و برند، ساخته و پرداختۀ اوست. جف حتی او را مقصر بلاهایی که سرش می‌آید می‌داند. پدرش موفقیتی را برای او به ارمغان آورده است که جز عذاب چیزی ندارد. پدر جف، که نماد منطق سرد و دوراندیش است مدام جلوی جف را گرفته و می‌گیرد و نمی‌گذارد شوریدگی‌هایش کار دستش بدهد. تلخی ماجرا اینجاست که او اگر از پسرش مراقبت می‌کند نه به خاطر محبت که بیشتر در مقام تهیه‌کنندۀ برنامه مراقب است که جف، شکم خودش که حالا مرغ تخم طلا شده است را ندرد. «ویل»، پسر جف او را درک نمی‌کند و با او رابطۀ خوبی ندارد. او بیشتر متمایل به ناپدری جدید است تا جف. پسر دوقلویی که مدام مثل آینۀ دق، برادر مرده‌اش را به یاد جف می‌آورد و شاید این را به جف ثابت می‌کند که اگر حتی پسرش زنده بود، باز همین مشکلات را داشت؛ آن هم دو برابر. خواهر جف، که قرار است حد واسط شخصیت شوریده‌ی جف و شخصیت سرد و منطقی پدرش باشد، گوشت قربانی و سنگ صبوری است که فقط محرم اسرار و گوش شنوای دردل‌ها و غرغرهای هر دو طرف شده است و هیچ‌کس نه به فکر اوست و نه به او مهلت بروز و ظهور می‌دهند. او به واسطۀ شخصیت آقای پیکلز، به حرفۀ عروسک‌سازی مشغول است و اتفاقاً موفق است ولی در اصل پدر و برادرش را از دست داده است. این دو حامی که وجودشان برای هر کسی نعمت است؛ مخصوصاً وقتی که در زندگی شخصی‌اش مشکلاتی با همسر و دخترش دارد که این نیاز به حامی را بیشتر می‌کند و جای خالی‌اش را بیشتر به رخ می‌کشد.

کودکی

از منظری دیگر، جف یک منجی است. یک منجی دوست داشتنی؛ یک مرشد و معلم. کسی که با حرف‌ها و برنامه‌هایش حال همه را خوب می‌کند. کوچک و بزرگ هم ندارد. همه او را دوست دارند و به او و حضورش نیازمندند. جنبه‌های تجاری این نیاز را پدرش خوب درک کرده است. این محبوبیت و جایگاه آقای پیکلز در جامعه مدام یادآوری می‌شود و مصداق‌های آن را در طول سریال می‌بینیم؛ از ارادت دزدان ماشینش به او که خودرویش را به او بازمی‌گردانند تا زنی که تحول در زندگی‌اش را  مدیون اوست و حاضر است برای جف هر کاری بکند. او آنقدر خوب است که حتی به رانندۀ فلج‌شده‌ای که در تصادف، پسرش را کشته است مستمری می‌دهد! خب این خوب است ولی خب جف هم آدم است و نیازهایی دارد. چه کسی قرار است به درد دل او برسد؟ چه کسی قرار است حال او را خوب کند؟ هیچ‌کس! همین باعث طغیان او می‌شود. یک احساس دوگانه عشق و نفرت را نسبت به جامعه تجربه می‌کند. هم آقای پیکلز را دوست دارد هم نه! جامعه‌ای که فقط آقای پیکلز را می‌خواهد. انگار مسیحی که باید قربانی گناهان دیگران شود. آنها هر روز جف را به صلیب می‌کشند تا سعادتمند شوند. حتی وقتی جف می‌خواهد گریم خود را پاک کند و بگوید پشت این این صورت دلقک، یک آدم هم هست، آنها نمی‌پذیرند و به او اجازه نمی‌دهند؛ صحنه‌ای که جف موهای خود را از ته می‌تراشد را به یاد بیاورید.

جف حتی وقتی می‌خواهد خودش به داد خودش برسد باز هم نمی‌تواند بیخیال کمک به دیگران شود. رابطۀ عشقی جدیدش با یک دختر سرطانی در حال مرگ است! انگار که هیچ راه فراری از شخصیت آقای پیکلز ندارد و تلاشش برای رهایی از این طلسم و مسخ، بی‌فایده است.

کودکی

در مورد سریال Kidding از منظرهای مختلف و با رویکردهای مختلف می‌توان بسیار حرف زد و این نشان‌دهندۀ این موضوع است که این سریال، از نظر محتوایی، بسیار غنی است. به این ویژگی، جذابیت‌های ساختاری و تکنیکی را هم بیفزایید. غافلگیری‌های و شوخی‌های متعدد فرمی و تکنیکی، این سریال را به یک اثر جذاب برای پیگیری تبدیل کرده است. وقتی اسم «میشل گوندری» (Michel Gondry) به عنوان کارگردان روی این سریال نشسته است، این اتفاق و موفقیتش خیلی دور از ذهن نیست. کارنامۀ کاری قابل ستایش گوندری در ساخت کارهای کوتاه و تبلیغاتی متفاوت و همکاری قبلی‌اش با جیم کری که منجر به ساخت فیلم ماندگار و موفق «درخشش ابدی یک ذهن پاک» (Eternal Sunshine of the Spotless Mind) شد باعث شده است او در مقام سریال‌ساز نیز درخشان ظاهر شود. البته که سریال در بخش‌هایی دچار اطناب و زیاده‌گویی شده است و برخی از سکانس‌ها با منطق کلی نمایشی حاکم بر اثر هم‌خوانی ندارد و حتی تأثیر عاطفۀ حاکم بر آن بخش‌ها هم باعث ندیدن این ناهمگونی نشده است. شخصیت‌پردازی شخصیتی مثل جف کار آسانی نیست. نشان‌دادن درونیات و آشفتگی‌های روحی و روانی با مصداق‌های بیرونی، آن هم به نحوی که شخصیت، به یک آدم غرغرو و لوس و همیشه‌ناراضی تبدیل نشود کار دشواری است که تا حد زیادی در این سریال خوب از آب درآمده است ولی گاهی نیز این قطار از ریل خارج شده است و شاید غیر از خود کارگردان یا نویسنده، کسی نمی‌تواند با جف، همراه شوند. Kidding  محصول دیدنی و جذاب شبکۀ شوتایم است که اگر بخواهد در فصل دوم خود که بناست به زودی ساخته شود دچار افت و ریزش مخاطب نشود، باید فکر جدی‌تری برای فیلمنامۀ خود بکند و گره داستانی‌اش را ملموس‌تر تعریف کند.

نظرها