bookmark comment heart linkedin marketing Asset 1 quotation-mark reply sample school telegram twitter

من با مرسدس می‌کُشم! شما چطور؟

نویسنده فیلیمو
تاریخ انتشار دوشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۷

مستر مرسدس

وقتی در یک داستان جنایی، قاتل مشخص نیست، تعلیق و جذابیت کشف معما و دستگیری قاتل است که باعث می‌شود مخاطب علاقه‌مند به پیگیری ماجرا شود. حالا اگر نویسنده‌ی داستان، همان اول، قاتل را مشخص کند، ریسک بزرگی کرده و کارش را برای ایجاد جذابیت سخت‌تر کرده است. این کار نشان می‌دهد که نویسنده دنبال چیزی بیشتر از این جنس از جذابیت‌ها است. چیزی که باعث می‌شود بعد از حل معما، باز هم آن داستان، خواندنی یا آن فیلم، دیدنی باشد.

حالا اگر قاتل مشخص باشد ولی سرش به کار و زندگی خودش گرم باشد و کاری با پلیس نداشته باشد و دنبال مخفی‌شدن از دست آنها و لونرفتن باشد یک بحث است، اگر قاتل، آدمی روانی باشد که تمام هویت خود را در جنایتی که انجام داده است می‌بیند و دنبال یک موش‌‍و‌گربه‌بازی با پلیس است، بحث دیگری است؛ آن هم پلیسی که اتفاقاً او هم به روزمرگی و خستگی رسیده و بعد از بازنشستگی، زندگی‌اش دیگر رنگ و بوی قبل را ندارد. پلیسی که کشف‌نشدن قاتل این پرونده نتوانسته حُسن ختامی بر یک عمر تلاشش باشد. فکر کنید یک نفر در داستانش این دو آدم را به جان هم انداخته است. هرچند نمونه‌های شبیه این را زیاد دیده‌ایم و یکی از کلیشه‌های رایج در داستان‌های پلیسی است ولی سریال «آقای مرسدس» (Mr. Mercedes) به چند جهت یک سر و گردن از تمام آنها بالاتر است. این سریال اقتباسی از یکی از آثار «استیون کینگ» است و کینگ طبق آنچه از او و کارهایش سراغ داریم، این بار هم توانسته فضا و شخصیت‌هایی را خلق کند که هرچند موبه‌مو طبق کلیشه‌ها پیش می‌روند ولی باز مخاطب را غافلگیر می‌کنند و ترس و خشونتی که باید منتقل کنند را به بهترین شکل انتقال می‌دهند.

مستر مرسدس

شبیه اکثر کارهای استیون کینگ باز با آدم‌هایی عادی در یک شهر کوچک و معمولی طرف هستیم که خواه‌ناخواه یک حادثه‌ی هولناک و فجیع را تجربه می‌کنند که هیچ سنخیتی با فضایی که در آن زندگی می‌کنند ندارد. او آرام و صبور به سراغ تک‌تک آدم‌های داستانش می‌رود، با آنها وقت می‌گذارند و تمام جزئیات زندگی‍شان را به ما نشان می‌دهد. بعد سر فرصت، ترس و وحشت را در جای‌جای زندگی آنها تعبیه می‌کند و ما را همراه آنها می‌ترساند. قشنگ متوجه می‌شویم که هر کسی از چه چیزی می‌ترسد؟ چرا می‌ترسد؟ و ...

شاید به همین دلیل است که قالب سریال در مقایسه با فیلم سینمایی توانسته این اثر را به نسبت فیلم‌هایی که اخیراً از آثار استیون کینگ اقتباس شده‌اند، موفق‌تر جلوه دهد. چرا که سریال از نظر ساختار و زمان، این فرصت را در اختیار سازنده می‌گذارد که شبیه یک رمان، با فراغ بال، آرام‌آرام، قطعات پازل ترس را کنار هم بچیند و مجبور نیست شبیه فیلم‌های سینمایی برای آنکه چاشنی ترس فیلم بالا برود، دست به دامن هیولا و جلوه‌های ویژه و ترس‌های آنی و زودگذر بشود؛ ترفندهایی بعد از یک بار دیدن و ترسیدن دیگر اثرشان را از دست می‌دهند.

«بریدی هارتسفیلد» (هری ترداوی) مهندس کامپیوتر کارکشته‌ای است که برای امرار معاش در فروشگاه لوازم رایانه کار می‌کند. در ظاهر یکی دیگر از مردم خسته‌ی شهر است. ولی در باطن آدم خطرناک و روانی است که دست به یکی از هولناکترین کشتارها زده است. او با یک مرسدس بنز سرقتی، تعدادی زیادی از مردم شهر را زیر می‌گیرد! به همین جا هم بسنده نمی‌کند، بلکه با تبحری که در علوم رایانه‌ای و هک‌کردن دارد، به زندگی بازماندگان آن حادثه سرک می‌کشد و با بازی‌های روانی، آنها را اذیت و آزار می‌کند تا جایی که مجبور به خودکشی شوند.

«بیل هاجز» (برندن گلیسون)، پلیس بازنشسته و خسته‌ای که همدمش لاکپشت و پیرزن همسایه است، راه می‌افتد تا هرطور شده، آقای مرسدس را پیدا کند و خب این باعث می‌شود تا قاتل، سرگرمی جدیدی پیدا کند و بهانه‌ای برای تخلیه‌ی پلیدی‌ها و خشونت خود داشته باشد.

تصویری که از قاتل ترسیم می‌شود یک بعدی نیست بلکه تمام ابعاد زندگی او به مخاطب نشان داده می‌شود. زندگی شخصی‌اش، خلوتش و حتی دوران کودکی‌اش. یعنی به مخاطب این امکان داده می‌شود که سوای اینکه بخواهد صرفاً برچسب «قاتل روانی» به ضدقهرمان داستان بزند، به او یادآور شود که دنبال چرایی ماجرا هم بگردد. همین کندوکاو در زندگی شخصی قاتل، ترسی را ایجاد می‌کند که شاید از ترس‌های دیگر عمیق‌تر است؛ اینکه اگر هر کس دیگری درگیر شرایطی که «بریدی هارتسفیلد» در زندگی داشته است بود، ممکن بود مثل او بشود. و یا این ترس که ممکن است در اطراف ما آدم‌های زخم‌خورده‌ای باشند که در ظاهر با ما دوستند ولی در باطن اگر فرصت پیدا کنند، بی هیچ دلیل یا خصومتی، قاتل جانمان می‌شوند.

مستر مرسدس

به عقیده‌ی من داستان سریال در فصل اول به پایان می‌رسد و فصل دوم به نوعی دنباله‌ی جدیدی بر اتفاقات فصل اول است که تا حد زیادی فضای متفاوت و جسورانه‌ای دارد و کمی دور از باور است. این سریال، محصول شبکه‌ یآودینس نت‌وورک است که به کمپانی مخابراتی ای‌تی‌ اند تی تعلق دارد و برای این شبکه‌ی گمنام، افتخار و موفقیت بزرگی محسوب می‌شود.

نظرها