bookmark comment heart linkedin marketing Asset 1 quotation-mark reply sample school telegram twitter

نارنجک‌های پلاستیکی‌

نویسنده فیلیمو
تاریخ انتشار دوشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۷

گفتمانِ قدرتِ جهانی گاهی نیازمندِ آن است که در گوشه­‌ای از زمین، جنگی راه بیندازد، تا به هر دلیلی، توازنِ قدرت دوباره بر قرار شود. برای دست یافتن به این مقصود، صاحبانِ قدرت همواره نیاز به حضورِ انسانی دارند؛ چون جنگ بدون حضور انسان، دست کم تا این زمان از عمر بشر، مفهومی پوچ و مسخره است. اما این افراد چه کسانی هستند؟ تعدادی از افرادی که به جنگ‌ها می‌­روند، خلافکارها و اعدامی­‌هایی هستند که مجبور می‌­شوند میان مرگ و جنگ یکی را برگزینند؛ و آنها که اکثرا در جنگ بزرگ شده­‌اند، طبعا دومی را برمی­‌گزینند. اما تعداد اینجور آدمها چندان زیاد نیست. پول و تطمیع هم راه دیگری است که می‌­تواند انسان‌های از­زندگی‌­بریده و بی‌­چیز را نیز راهی جنگ کند. اما این نیز کافی نیست. برای جنگیدن، برای قمار بر سر زندگی، عامل بیرونی هرگز کافی نیست. اعتقاد و ایمان مهمترین عواملی هستند که حکومت‌های سراسر دنیا همواره آنها را برای تولیدِ جنگنده به کار می‌­گیرند. جنگنده­‌هایی که با هدفِ فراگیر کردن دین، مذهب و مقدساتشان به امیدی واهی تا پای جان می­‌جنگند و کشته می­‌شوند. اما آن دسته از آنها که کشته نمی‌­شوند و به زندگی عادی در کشورشان بازمی­‌گردند، دیگر فردی عادی نیستند. راننده تاکسی یکی از این افراد است که در کالبد فیلم روی پرده آمده است. یک جنگنده­‌ی مغز شسته.

راننده تاکسی

یک  راننده تاکسی به ظاهر معمولی که همه‌­ی فهمش از سیاست پاک کردنِ خیابان‌هایی است که به عقیده‌­ی او از فساد پر شده‌­اند. از همان نماهای آغازینِ تیتراژِ فیلم، تاکسی شبیه به یک ماشین جنگی نشان داده می­‌شود. و آنچه که پس از این گویی از دید تراویس بیکل می‌­بینیم، پر از رنگهای سرخ است؛ گویی همه چیز خون­‌آلود است در طول فیلم نیز تاکید زیادی بر خیرگیِ او بر رنگهای سرخی مثل چراغ راهنمایی می­‌شود؛ گویی جنگ در ذهن او هیچ گاه پایان نمی­‌پذیرد؛ و تا خون راه نیندازد، آرام نمی­‌گیرد. انگار که سرخ، رنگی اعتیاد­آور است و تا فردِ معتاد به آن، سر تا پا به این رنگ آلوده نشود آرام نمی‌­شود. حتی هنگامی که تراویس با دختر مورد علاقه­‌اش بیرون می‌­رود، هیچ کس به اندازه­‌ی او صدای طبل را نمی‌­شنود. او حتی نمی‌­تواند شب‌ها در آرامش بخوابد و اینها همه محصول جنگ‌­اند

راننده تاکسی

اسکورسیزی بر خلاف حاتمی‌­کیا که به عقیده­‌ی من در بوی پیراهن یوسف تا حد زیادی وامدارِ راننده تاکسی است، جنگ را تقبیح می­‌کند و آن را زشت نشان می‌­دهد. او اگرچه در بستری آمریکایی فیلم می­سازد و در نهایت همچون حاتمی‌­کیا همچنان پشتیبان حکومت کشورش می‌­ماند، ولی در همان بستر، دست کم نقدهایی آبکی به خرده سیاستمدارانِ آمریکایی وارد می­‌کند. او جنگنده­‌ها را در این فیلم تا حد بیماران روانی مورد واکاوی قرار می‌­دهد؛ بیمارانی که نیرومندترین حالت بدن خود را به زیر دندان‌های تیز جنگ ریخته‌­اند. حالتی از بدن و دورانی که به طور معمول باید صرف پرداختن به نیروی جنسی شود. و اکنون که دیگر جنگی نیست نیروی جنسیِ سرکوب­شده از لاک خود بیرون می‌­آید و خود را به اشکال مختلف بروز می‌­دهد. با این نگاه رنگهای سرخِ فیلم، همزمان به این نیروی سرکوب شده نیز می‌­توانند اشاره کنند.

تراویس با نشانی که روی سینه­‌اش نصب کرده است، به طور واضح بیان می‌­کند که مَردُم، اوست. و به واسطه­‌ی رفتن به جنگ و جان بر کف گذاشتن، دیگر توان درک حرف‌های نسل بعد را ندارد. چون وقتی رویدادی مانند جنگ، اینقدر توسط گفتمانِ قدرت در بوق و کرنا می‌­شود، او دیگر یقین می­‌کند که تنها اوست که به خاطر مردم، جانش را کف دستش گذاشته و دیگر هیچ کس همچون او با جان و مالش در راه مردم بازی نکرده است. به همین دلیل او دیگر حقی برای شنیدنِ حرف نسل بعد قائل نیست. این گونه است که او نقش صلیب روی فشنگش می‌­زند و عازم نبرد نهایی می­‌شود. نبردی به سوی آرمان‌های وعده داده شده و محقق نشده؛ آرمان‌هایی مذهبی، خشک و غیر قابل تغییر.

راننده تاکسی

سکانس پایانیِ فیلم اما وقتی تراویس را با همان شمایل آغاز فیلم در کنار راننده­های دیگر نشان می‌­دهد، بر این نکته صحه می­‌گذارد که تمام آنچه که بیننده در فیلم به تماشا نشسته است، تنها تخیلات چند دقیقه‌­ایِ یک راننده‌­ی معمولیِ تاکسی بوده است. فیلمِ راننده تاکسی یک قرص آرامبخش است که زیر زبان جنگنده­‌هایی قرار می­‌گیرد که با وعده­‌ی رسیدن به آرمان‌هایشان به جنگ رفته­‌اند. و اکنون با کوله‌­باری از مشکلاتِ روانی، آرمان‌هایشان را بر باد رفته می­‌بینند. و در عین حال آرامبخشی است برای کسانی که در مقابل این افراد قرار می­‌گیرند؛ آنها باید بدانند که بیماریِ این جنگنده­‌ها مُسری نیست و آنها با آزمودنِ غَبنِ بزرگِ جنگ، زین پس فقط در مغز خودشان می‌­جنگند. درست است که هر لحظه ممکن است منفجر شوند، اما این انفجار هم در درون خودشان روی می­‌دهد و به دیگران آسیبی نمی‌­زند. مثل نارنجک‌هایی پلاستیکی.

نظرها