bookmark comment heart linkedin marketing Asset 1 quotation-mark reply sample school telegram twitter

وقتی یک اسب باله می‌رقصد

نویسنده فیلیمو
تاریخ انتشار یکشنبه ۲ دی ۱۳۹۷

سینمای ناب، به معنای تاثیرِ صِرفِ اثر بصری، بر احساس، افکار، حواس و کلا ادراک تماشاگر است. در واقع این همان استفاده­‌ی خلاقه از تصاویرِ صِرف، و شناخت قابلیت‌های شناختیِ حرکتِ عناصرِ بصری، بر پرده‌­ی نمایش است. و یکی از بهترین نمونه‌­های آن، فیلم باله­‌ی مکانیکی است. شاید نود و اندی سال پیش، هنگامی که این فیلم ساخته شد، کسی به این نمی‌­اندیشید که این اثرِ خلاقانه، جدا از کیفیتِ قائم به ذاتش، می‌­تواند کارکردهای دیگری هم در گونه‌­های مختلف سینمایی داشته باشد. شاید هم کسانی که به نحوه­‌ی استفاده از این گونه اثرگذاری می‌­اندیشیدند، یا راه به جایی نمی‌­بردند، یا آن را به شکلی سخیف، در تنه‌­ی روایتهای قدرتمندترین فیلمهای استاندارد و تهیِ هالیوود به کار می­‌گرفتند؛ تا اینکه بلاتار اسب تورین را به نمایش در­آورد.

اسب تورین

 فیلمی که نه تنها از باله‌­ی مکانیکی برای رسیدن به هدف خویش استفاده می­‌کند، بلکه در نقطه­‌ی اوجِ این گونه اثرگذاری نیز قرار می­‌گیرد. باله‌­ی مکانیکی از ما می‌­خواهد که به یک سری تصاویر منتخب، که بسیار با دقت پشت هم چیده شده‌­اند، دقت کنیم. و در نهایت تاثیری شگفت­‌آور را به ما هدیه می‌­دهد. تاثیر و تغییری که فقط و فقط با نگاه کردن به پرده­‌ی سینما در ما ایجاد می­‌شود. در آغازِ فیلم، وقتی تصاویری از یک بالریَن و زنی در حال تاب خوردن را می‌­بینیم، آنها را همانطور درک می‌­کنیم که در دنیای بیرونِ پرده و تصورات واقعیمان می‌­بینیم. اما هنگامی که تصاویر و اشکال و حرکاتشان خشکتر و مکانیکی­تر می­‌شود، و ما هنوز باله و زن تاب­خورنده را می‌­بینیم، اما لابه لای این تصاویر مکانیکی، ادراک ما به داده­‌های خویش مشکوک می­‌شود و این شک تا آنجا ادامه پیدا می­‌کند که تبدیل به یقینی ادراکی می­‌شود. و در پایان فیلم ما نرمترین و لطیفترین حرکت­ها را که پلک­زدنِ یک زن، حرکات باله‌­ی یک بالرین و تاب خوردنِ احساسیِ یک زن است را به صورت مکانیکی در­می‌­یابیم. و انگار که همه چیز در مقابل چشمان ما تغییر کرده‌­اند.

اسب تورین

 این جادو در واقع همان سینمای ناب است. اسب تورین نیز به همین شکل، ما را پرورش می‌­دهد. عادتی آموخته از باله‌­ی مکانیکی، اما نه از جنس آن و نه صرفا بصری. بلکه با استفاده از هجوم تمام امکانات سینمایی در جیغی خفه. او ما را در یک اتاق نگاه می‌­دارد، و از ما می­‌خواهد که تنها ببینیم و بشنویم و تکرار شویم؛ همانطور که در زندگی. مسلم است که ما در حال دیدن یک فیلمِ اکشنِ هالیوودی نیستیم. پس باید با قواعد بازی بلاتار پیش برویم. او ما را در انتظار، تکرار و خستگی نگاه می‌­دارد و ناگهان درِ اتاق به بیرون باز می‌­شود. و ما باد و سرما را یکجا حس می­‌کنیم. 

این در حالیست که ما از بیرون به داخل آمده­‌ایم و پیش‌­زمینه‌­ای برای درک این سرما و باد داریم. پس در همین آموزشِ اول، کسانی که هنگام باز شدنِ درِ اتاق، احساس سرما نکرده‌­اند، در تماشای این فیلم و درک این حسِ ناب شکست خورده‌­اند. این سفری است به مرکز احساسات.

 او دوباره کارش را آغاز می­‌کند ولی این بار با دانش آموختگانی که یک دوره را پشت سر گذارده‌­اند. اکنون ما آموخته‌­ایم که عادت کنیم. او ما را باز هم در اتاق نگاه می­‌دارد، به ما سیب‌­زمینی می­‌خورانَد، همان سیب‌­زمینی‌هایی که نیچه می‌­خورد. او ما را لباس می‌­پوشانَد و لباسمان را از تن بیرون می­‌آورَد، همان کاری که نیچه می‌­کرد. یکی از شاهکارهای دیگر او این است که ما را ساعتها پشت پنجره­ای به تماشا کردن وا می‌­دارد. در حالی که ما فقط دو ساعت و خرده‌­ای به پرده خیره می­‌شویم. او به ما زمان می­‌بخشد. 

اسب تورین

اکنون او ما را جادو کرده است. بلاتار ما را نیچه کرده است. ما اکنون همه نیچه‌­ایم و در تمام این ساعتهای تکرار و در تمام این خوردنها و پوشیدنها و تامل­کردنها، ناخواسته به اسبی می­اندیشیم که چند قدم آنطرفتر از ما، وجود دارد. وجودی پررنگ، حتی پررنگتر از وجود خود ما که در این اتاق نشسته­ایم. حال، زمان ضربه فرا رسیده است. او ما را با یک نما از بین می‌­برَد، دیوانه می­‌کند، و تا آستانه­‌ی فروپاشی پیش می­بَرد. و آن نما کلوزآپ اسب است. انسانیترین کلوزآپِ تاریخ سینما. و ما تازه به خود می‌­آییم و می‌­بینیم که نیچه شده‌­ایم و چشمان سینمایی ما ناخودآگاه شروع به بارش می­‌کنند. در این زمان است که ما با تمام توان می­‌خواهیم از عمق وجودمان فریاد بکشیم و هنگامی که پیرمرد در حال زدن اسب است، گردن اسب را همچون نیچه در آغوش بگیریم و زار زار گریه کنیم و لال شویم و بمیریم. یک انتقال ناب از حس. شبیه کاری که موسیقی با ادراک انسان می­‌کند. سینمای ناب.

نظرها