هشت نفرت انگیز یا قربانِ دست و پای بلورینم بروم


صفحه سیاه می‌شود و منی که تارانتیونو را کلا دوست دارم هیجان‌زده محو شده‌ام ولی توی ذوقم می‌خورد از همان اولین نوشته‌های روی تصویر؛ فیلم هشتم کوئینتین تارانتینو. هیچوقت آنقدرها طرفدار فروتنی و فضائل اخلاقی خالصی به این شکل نبوده‌ام اما اینطور شروع فیلم زده‌ام می‌کند و از غرور و گنده فرض کردن شخص تارانتینو خبر می‌دهد آن هم آدمی که بیشتر از هر کسی به خاطر بچه سینما بودن اسم در کرده. فیلم ولی به هر حال شروع می‌شود و تصاویر چشم‌نواز پاناویژن خیره‌ام می‌کند. 

حتی اینسرت‌‌ها هم قشنگند. کیفیتی زنده و دیدنی دارند و عکس‌های قشنگی می‌شوند. فیلم ولی نا‌امیدم کرد. تارانتینو اگرچه قاب‌های زیبا زیاد دارد ولی هیچ وقت مثل پل تامس اندرسون کیفیت بالایی از نماهای سطح بالا و دقیق و پر جزییات ارائه نداده. او بیشتر از هر چیز بازیگوش و بزله گو است و فرم‌ها را عوض و بدل می‌کند و با تاریخ سینما شوخی می‌کند. ولی اینبار شاید حتی بیش از اندازه همه چیز جدی ضمخت شده. قصه مهم‌تر از همه آن پیچیدگی‌های بامزه و ست آپ‌ها و تشنج‌های ناگهانی را ندارد. بله داستان آنقدرها هم ساده و معمولی نیست، ولی قابل حدس و سطحی است و ریتم هم کمکی به تلطیف این اشکال نمی‌کند. دیالوگ هم که همیشه برگ برنده فیلم‌ساز مورد علاقه‌مان بوده اینبار بهش نارو می‌زند؛ گفتگوها که در زمان حال و حتی در زمان جنگ جهانی دوم بکر و بدیع بنظر می‌آمدند این‌بار معمولی‌‌اند. باورپذیرند ولی حیرت‌انگیز و هوشمندانه نیستند. این البته از کم گذاشتن خالقشان نیست، بیشتر از سر موقعیت و فضایی است که همه چیز را عادی جلوه می‌دهد. اینبار یکهویی زیر خنده نمی‌زنیم یا کلمه‌های تولیدی نویسنده یادمان نمی‌ماند. در واقع بیشتر از هر چیز تارانتینو از روی دست خودش نوشته و چیز جدیدی رو نکرده. بازی‌ها هم همه خوب‌اند. خوب به معنای اینکه چیزی نه زیاد بیرون می‌زند و نه از حد خودش پایین‌تر است. انتخاب نقش‌ها ولی کمی می‌لنگد. نه ساموئل ال جکسون می‌تواند آن هوش تمام عیار و بزله‌گویی شخصیتش را تبدیل به یک معجون معرکه کند و نه کرت راسل خشونت، بی‌رحمی و ساده دلی‌‌ای را که باید رو می‌کند. ما می‌مانیم و یک مایکل مدسن درجه یک که با وجود کوتاهی حضورش می‌درخشد. 
ولی مشکل هشت نفرت‌‌انگیز پیش از بد یا خوب بودن فیلم، این است که تارانتینو حد انتظارات را بر آورده نکرده. اتفاقی که حتی در شوخی بامزه‌اش با B-Movie‌های دهه هفتاد، ضدمرگ، هم نیافتاده بود. برای همین ناخودآگاه یاد آن نوشته کذایی اول فیلم می‌افتم و نگران می‌شوم که شاید باد بیش از اندازه غبغب کارگردان کار دستش داده، ما را دست کم گرفته (که از آن فلش بک بی‌مزه وسط فیلم هم می‌شود به این پی برد) و قصه و پیچ و خم‌هایش را ساده گرفته. حالا هم که سر و صدایش در آمده که ظاهرا فقط چند فیلم دیگر در خدمتشان هستیم. خداکند در فیلم نهم و دهم و... آدمی به خلاقی تارانتینو انقدر خودش را تکرار نکند، اتفاقی که با این حجم انتقادها احتمالا نیافتد.