بازی‌های بامزه؛ این فقط یک فیلم است...


هانکه، «بازی‌های خنده‌دار» که یکی از رادیکال‌ترین فیلم‌های چند دهه اخیر است را وقتی ساخت که در ابتدای دوران فیلم‌سازی‌اش به سر می‌برد و این خود نشان می‌دهد که او از همان ابتدا مسیر و دغدغه‌های سینمایی‌اش مشخص بوده است. «بازی‌های خنده‌دار» فیلمی است که قدرت سینما را به ما یادآوری می‌کند، رسانه‌ای که شاید بعد از گذشت بیش از صد سال از ابداعش، دیگر برای مردم کم کم عادی شده است به نحوی که حتی آدم‌های بزرگی مثل گدار مرگ آن را اعلام کرده‌اند. هانکه اما با فیلمش بار دیگر ثابت می‌کند که تاثیر فیلم شاید از انواع دیگر هنر بیشتر باشد، او که از همان دوران ابتدای فیلم‌سازی‌اش به شدت درگیر مساله رسانه و برخوردش با مخاطب بوده اینبار فیلمی می‌سازد که بیشتر از اینکه درباره خانواده‌ای گروگان گرفته شده باشد درباره تاثیر سینما است. 
هانکه بارها از طریق مصاحبه‌ها یا آثارش گفته که به شدت از سینمای هالیوود به خصوص سینمای وحشت آن بیزار است، سینمایی که خشونت را برای تماشاگرش تبدیل به کالایی قابل مصرف می‌کند و تماشاگر هم چون در جای مطمئنی است و به خاطر هم ذات پنداری با شخصیت‌های اصلی فیلم از خشونت لذت می‌برد مثل سواری بر قطارهای شهربازی که ما چون مطمئنیم بلایی سرمان نمی‌آید از هیجان لبریز می‌شویم. هانکه بر اساس این عقیده‌اش فیلمی ترسناک و خشن می‌سازد. فیلمی که با نگاهی سطحی از قواعد ژانر هم پیروی می‌کند؛ خانواده‌ای به خانه‌ای دور از شهر برای تعطیلات می‌روند و در آنجا توسط دو مرد دیوانه اسیر می‌شوند. این پلاتِ چندین و چند تریلر هالیوودی دیگر هم هست اما چیزی که اثر هانکه را با آثار به صورت سطحی مشابهش متمایز می‌کند جزییات است. از همان تیتراژ فیلم متوجه می‌شویم که با فیلم عجیبی مواجه هستیم. هانکه که وظیفه خودش می‌داند تماشاگر را مرتب تکان دهد در ابتدا جورج و ان و پسرشان جورجِ کوچک را در اتوموبیلی نشان می‌دهد (در اکثر فیلم‌های هانکه زوج بورژوایی به نام ژرژ و ان وجود دارند که در نسخه آمریکایی بازی‌های خنده‌دار به جرج و ان تبدیل شده‌اند) که مشغول گوش دادن به موسیقی کلاسیک و حدس زدن نام موسیقیدان و اثرش هستند، با آمدن تیتراژ و خارج شدن دوربین از داخل ماشین، موسیقی بلافاصله تبدیل به پانک ترشِ خشن و دیوانه‌واری می‌شود که بیننده را از جا می‌پراند و اندکی وحشت‌زده می‌کند، وحشتی که تا پایان لحظه‌ای او را رها نمی‌کند، وحشتی که علت دقیقی هم برای آن نمیابد چون تمام صحنه‌های خشن خارج از قاب اتفاق می‌افتند و در واقع خشونتِ عینی‌ای دیده نمی‌شود. این جزیات خاص به علت آشنایی زدایی از فیلمی که بیننده فکر می‌کند با آن روبرو است او را گیج و وحشت‌زده می‌کند. مثلا خانه‌ای که در فیلم‌های ژانر وجود دارد کم نور و زشت و قدیمی است اما خانه «بازی‌های خنده‌دار» پر از نور و سفید و مدرن است، دو بدمنِ قصه لباس‌های سفید دارند، اسم معینی ندارند و هربار به یک نام همدیگر را صدا می‌کنند و برخلاف بدمن‌های معمولیِ این گونه فیلم‌ها که یا حرف نمی‌زنند و یا بد دهنند، خونسرد و مودب و خوش برخورد و به خصوص درباره نیتشان که آزار و کشتن خانواده است صادق هستند، علت عمل آن‌ها مشخص نیست، در واقع اعمال بدمن‌های داستان که از قرض گرفتن چهار تخم مرغ شروع شده کاملا بی دلیل و شاید حتی برای تفریح است، همانطور که چندین بار هم طی فیلم به پرسش "چرا این کار‌ها رو می‌کنید؟" جواب‌هایی مثل "چرا که نه" می‌دهند و این بی‌دلیل بودن شاید وحشت‌انگیز‌ترین عنصر داستان برای تماشاگری باشد که همواره علت مسایل برای او توضیح داده شده است. به این‌ها اضافه کنید که چطور هربار هانکه با نقش بر آب کردن انتظارت تماشاگر از تریلر‌های این چنینی، مثل فرار پسر بچه، شلیک زن به یکی از متجاوزین و غیره و غیره، بر محتوم بودن سرنوشت آدم هایی که حالا بیننده به شدت با آن‌ها هم‌ذات پنداری می‌کند و به آن‌ها نزدیک می‌شود تاکید می‌کند و مخاطب را بیشتر و بیشتر آزار می‌دهد (چیزی که هدف اصلی کارگردان بوده است).
اما تمام این نکات با وجودی که خارج از حالت عادی ژانر قرار می‌گیرند در کلیت داستان فیلم دارای معنا هستند مثل لباس‌های سفید بدمن‌ها که هم هجوی است بر آدم بد‌های فیلم‌های هالیوودی که رنگ‌های سیاه می‌پوشند و هم لباس گلف است چون ظاهرا پیتر و تام ( دو اسم از چندین و چند نام آن‌ها) بسیار به گلف علاقه‌مندند. وحدتی که عناصر آشنایی‌زدا کننده «بازی‌های خنده‌دار» با داستان دارند فیلم را از هجوی صرف بر ژانر تریلر جدا می‌کند و تبدیل به اثری مستقل و به شدت رادیکال می‌نماید.
اما بازی‌های خنده‌دار درباره رابطه تماشاگر با آثار خشن هالیوودی هم هست. بیننده‌ای که تا میانه‌های داستان به شدت درگیر رابطه خانواده و آدم‌ربا‌ها است برای اولین بار با نگاه پیتر (با بازی حیرت‌انگیز مایکل پیت در نسخه آمریکایی) به دوربین کمی دگرگون می‌شود و وقتی دقایقی بعد پیتر دوربین را مخاطب قرار می‌دهد و به صورت مستقیم با تماشاگران صحبت می‌کند، بیننده متوجه می‌شود که بلاهایی که در فیلم بر سر شخصیت‌ها می‌آید در واقع برای او اتفاق می‌‌افتند. هانکه چندین بار دیگر هم با شکستن دیوار چهارم به تمسخر تماشاگرِ چنین آثاری می‌پردازد (در واقع با تحقیرِ مخاطب سعی دارد یا او را به فکر بیاندازد و یا باعث خارج شدن او از سالن سینما شود)؛ پیتر در جایی می‌گوید که دلیل عذاب دادن ان و نکشتن بلافاصله او این است که پلات داستان باید به خوبی گسترده شود تا تماشاگر لذت ببرد و در جایی دیگر تام یا تابی در جواب اینکه چرا فرزندش را به قتل رساندند می‌گوید که نباید اهمیت سرگرمی را فراموش کرد! اوج این تحقیر‌های مکررِ مخاطب توسط کارگردان در سکانسی است که پیتر که دوست گروگانگیرش کشته شده با کنترل تلویزیون! زمان را به عقب برمی‌گرداند و از کشته شدن دوستش جلوگیری می‌کند، این سکانس حیرت‌آور که نمونه‌اش را شاید فقط در صحنه پایانی «باشگاه مبارزه» و آن فریم کذایی از یکی از فیلم‌های "تایلر دردن" می‌توان دید، چنان تماشاگر را تکان می‌دهد که ظاهرا درهنگام اکرانِ فیلم اکثرا پس از این صحنه، بیننده‌ها سالن سینما را ترک کرده‌اند. درواقع تماشاگر از نجات قهرمان‌های داستان ناامید شده و دست از دیدن می‌کشد اما این صحنه چیز جالب دیگری هم برای گفتن دارد؛ این صحنه تنها جایی از فیلم است که مرگ یک شخصیت و خشونتی عینی نشان داده می‌شود که البته همین هم برگردانده می‌شود. ما این خشونت را نمیبینیم چون فیلم برگردانده شده اما به هر حال مرگ خشن کسی روی پرده سینما به چشم ما رسیده، درواقع چیزی که اشاره می‌شود این است که خشونت در ذاتش نابه هنجار است چه دیده شود و چه خارج از قاب باشد، خشونت امری بسیار جدی است که همه جا هست و دیدن یا ندیدنش وجودش را نقض نمی‌کند. هانکه بارها و بارها بر اینکه ذات انسان بسیار خشن است و تنها جامعه توانسته بشر را متمدن نگه دارد در همه آثارش به خصوص در روبان سفید، تاکید کرده است. اینجا هم البته می‌بینیم که کودکی حاضر به کشتن یکی از متجاوزان می‌شود و آن هم یکی دیگر را می‌کشد اما تصویر برگردانده می‌شود (توجه کنید که این آدم‌ها نماینده طبقه روشنفکر جامعه هستند). سکانس برگرداندن فیلم، بلافصل تماشاگر را مورد خطاب قرار می‌دهد اما اینبار نه به وسیله یکی از آدم بدهای داستان بلکه توسط کارگردان؛ شاید برای گفتن اینکه که راه فراری نیست و حتی قبل از آن اینکه بیادمان بیاورد که این فقط یک فیلم است.
«بازی‌های خنده‌دار» ( که اسم بسیار کنایی و مناسبی برای فیلم است) در واقع شوخیِ نه چندان خنده‌داری با سینمای هالیوود و ژانر تریلر و وحشت است. هانکه به شدت هم تماشاگرش را و هم اینچنین فیلم‌ها را با این اثرش تحقیر و خرد می‌کند. هانکه ثابت می‌کند که در عینی که می‌تواند تریلری به این قدرتمندی بسازد، با لذت از چنین سینمایی هم به شدت مخالف است و به انتقاد از هالیوود و سیاست‌های آن‌ها می‌پردازد که سینما را که عنوان هنر هفتم را یدک می‌کشد در حد یکی از سواری‌های شهربازی پایین آورده‌اند.

نویسنده: زرتشت کاشفیان