از عشق و شیاطین دیگر: نقدی بر پیش از غروب


مقدمه
پیش از نیمه شب سومین قسمت از تریلوژی پیش از ها... ساخته کارگردان جوان آمریکایی ریچارد لینکلیتر است. لینکلیتر این یکی را هم مثل دو فیلم قبلی بر اساس فیلمنامه‌ای نوشته خودش و دو بازیگر اصلیش، اتان هاک و ژولی دلپی ساخته. فیلمنامه‌ای که شکلی کلاسیک ندارد. کلاسیک البته به این معنا که دیالوگ‌ها به صورتی عینی و از پیش تعیین شده مشخص باشد.
در فیلمنامه این سه گانه فقط موضوع بحث از پیش تعیین می‌شود و چگونگی پیشبرد گفتگو بر عهده بازیگرها است. دو فیلم قبل، پیش از طلوع و پیش از غروب، هم شکلی این چنینی داشتند و خیلی سریع به فیلم‌هایی کالت با طرفداران خاص خودشان تبدیل شدند. داستان هر دو فیلم پیشین عاشقانه بود. در فیلم اول سلین و جسی در قطار آشنا می‌شوند و تصمیم می‌گیرند تا رسیدن قطار بعد در وین بگردند و حرف بزنند. در فیلم دوم آن‌ها پس از سال‌ها دوباره همدیگر را می‌بینند و تجربه وین را اینبار در پاریس تکرار می‌کنند. داستان فیلم سوم البته در یونان می‌گذرد، جایی که سلین و جسی که حالا با هم هستند و دو دختر کوچک هم دارند برای گذراندن تعطیلات انتخاب کرده‌اند.

مضمون
هر سه فیلم درباره عشق‌اند. تمام فیلم در گفتگو می‌گذرد و شاید درباره همه چیز هم صحبت شود اما قصه درباره عشق است. در پیش از طلوع شروع و شکل‌گیری عشق نشان داده می‌شود؛ شکل‌گیری‌ای واقعی و به همین خاطر دلنشین و دوست داشتنی. نمایش شکل‌گیری عشق بین دو نفر اکثرا در سینما شکست خورده؛ اینطور داستان ها معمولا یا سر دستی و پیش پا افتاده بنظر می‌رسند یا سانتی مانتال و زیادی شیرین! اینجا اما لینکلیتر و بازیگرهایش قوانین بازی را عوض کردند. آن‌ها فیلمی ساختند که قهرمان‌هایش فقط حرف می‌زنند و چون آدم‌های واقعی هم درست مثل آن‌ها، همینطوری یک‌دفعه و از میان حرف‌ها و سخنرانی‌های بی‌ربط عاشق هم می‌شوند فیلم او می‌شود یک نقطه تحول. 
فیلم دوم پیش از غروب بیش از هر چیز درباره نوستالژی عشق از دست رفته است. پر از سرخوردگی و غم از دست دادن همدیگر، از دست دادن جوانی و از دست دادن خیلی چیزهای دیگر. حرف می‌زنند و خیابان‌های پاریس را گز می‌کنند و تا آنجا که می‌توانند شکایت از هم را به تعویق می‌اندازند، شکایت از اینکه چرا سراغم را نگرفتی؟ چرا دنبالم نگشتی؟ و بعد مواجهه است، اینکه همه چیز را رها کنند و ماجرایی را شروع کنند که آرزویش را داشتند یا بچسبند به وضعیت آشنای قدیمی؟ پایان پیش از غروب یکی از بهترین پایان‌های باز دو دهه اخیر است. 
و حالا بعد از مدت‌ها انتظار و دعا و آرزوی اینکه این یکی هم به خوبی دوتای قبلی باشد پیش از نیمه شب روانه سینماها شد. در پیش از نیمه شب سلین و جسی با عشق احاطه شده‌اند. در ویلایی زندگی می‌کنند که همه اهالی‌اش یا درباره علاقه شدید و حتی وسواس گونه‌شان به همسر از دست رفته شان حرف می‌زنند و یا عشق تازه‌ای را تجربه می‌کنند و در نتیجه غرق و نشئه آنند. حتی پسر کوچک جسی هم اولین عشقش را تجربه می‌کند. و درست در آن وسط جسی و سلین هستند که اصلا نمی‌دانند هنوز همدیگر را دوست دارند یا نه. آن ها همدیگر را مسخره می‌کنند و دست می‌اندازند و شوخی می‌کنند، شوخی‌هایی که البته از چیزی عمیق‌تر و دردناک‌تر خبر می‌دهد. حالا آن‌ها دیگر آن آدم‌های توی قطار نیستند، حتی دیگر آن زوج سی ساله‌ای که پاریس را با قایق می‌گشتند هم نیستند. حالا آن‌ها هم مثل بقیه‌اند. سلین که هر لحظه اطمینان و احترامی را که قبلا برای جسی داشته بیشتر از دست می‌دهد انگار می‌خواهد او را از میان همه آن سال ها و اتفاقاتی که از اولین باری که در قطار دیدش گذشته دوباره بازشناسد ولی هر بار بیشتر سرخورده می‌شود. اصلا برای همین است که مرتب جسی را امتحان می‌کند. جسی اما انگار با این مسئله که دیگر قرار نیست مثل گذشته باشند کنار آمده، شاید هم برای همین است که در بین جروبحث‌هایشان خودش را صدای منطق می‌داند. پیش از نیمه شب نه در وصف زیبایی‌های عشق و نه مرثیه‌ای بر از دست رفتنش است. پیش از نیمه شب بیشتر از هر چیز درباره این است که اصلا عشقی بین سلین و جسی مانده؟ و این سوالی است که هر دو مرتب در فیلم لابه‌لای حرف‌هایشان از همدیگر می‌پرسند و این سوالی است که در پایان اهمیتش را از دست می‌دهد. یک پایان خیره کننده دیگر.

فرم
فیلم از بعد بصری خیلی ساده است و دوربین فقط نظاره‌گر صحبت‌ها است و اصلا درستش هم همین بوده که کارگردان کنار بایستد و به مخاطب اجازه دهد تا درگیر روابط شود و حس و حال روی پرده را در بالاترین حد رسانایی دریافت کند. و اصلا همین سادگی بیش از اندازه بعد تکنیکی باعث شده هم اثر رئالیستی‌تر بنظر بیاید (و در نتیجه همدلی برانگیزتر) و هم توجه بیشتر به دیالوگ ها معطوف شود، دیالوگ‌هایی که تقریبا همه بار فرمال فیلم را بدوش دارند، آن‌هم فیلمی که عملا داستانی ندارد. اجرای دیالوگ‌ها هم بشدت واقعی است و اصلا منطق اولیه بداهه اجرا کردنشان همین است و خود شیمی رابطه هاوک و دلپی که لاجرم از بداهه بودن دیالوگ نشات میگیرد، به تنهایی تماشاگر را تا به آخر روی صندلی‌اش خواهد نشاند. در این میان دیالوگ هم باید روایت‌گری کند، هم از لحاظ مفهومی آنقدر جذاب باشد که تماشاگر را خسته نکند و هم بار موتیف‌ها را بدوش بکشد. موتیف‌هایی که آنقدر خوب در میان گفتگو‌های عادی و روزمره دو آدم اصلی داستان جا‌گرفته‌‌اند که حسی کاملا اتفاقی و بداهه دارند در حالی که پس از دیدن دوباره طراحی شدن آن‌ها و نحوه هنرمندانه چینششان فوق‌العاده می‌نماید. مثلا کشیدن بحث نامه‌ای که جسی وقتی بیست ساله بوده به خود چهل ساله‌اش نوشته و اصلا خود بحث اینکه انگار آدم‌ها نمی‌توانند خیلی تغییر کنند با استفاده‌ای که در پایان فیلم از هر دوی اینها می‌شود واقعا عالی است. یا تقابل‌های دوگانه‌ای که جسی و سلین در طی فیلم دارند و مرتب هم تکرار می‌شوند، مثل بحث اینکه جسی رفتار و لباس پوشیدنش مثل نوجوان‌های آمریکایی است و فمینیسم افراطی سلین که اصلا درست در تقابل با طرز فکر پدرسالارانه جسی و سادگی درونی او قرار می‌گیرد. یا شوخی‌ها و متلک‌هایی که دونفر در طی فیلم به هم می‌اندازند و از طرف جدی این شوخی‌ها در سکانس دعوا پرده نمایی می‌شود. این ساختار هماهنگ موتیف‌هایی گفتاری از طرفی نظمی هندسی به اثر می‌بخشند و از طرفی انتظارات فرمی‌ای که با پیشرفت داستان در تماشاگر ایجاد می‌شود را ارضا می‌کنند. 
از بحث فضا هم در این میان نباید به راحتی گذشت. اصلا خود شهرها در فیلم‌های قبلی هم نقش به سزایی داشتند، شهرهایی که به زیبایی و رمانتیسیسم معروفند. اینجا اما تقابل دو فضای متفاوت را داریم. تا موقعی که جسی و سلین در ویلا هستند زندگیشان بدویتی بدور از چیزی که از آن‌ها انتظار داشتیم دارد. سلین به زن‌ها در پختن غذا کمک می‌کند و جسی و آقایان دیگر درباره ادبیات بحث می‌کنند، چیزی که در سکانس پایانی می‌فهمیم رویه مدتی است که در آن ویلا اقامت داشته‌اند بوده. بعد از فصل ویلا پاساژِ پیاده روی و تماشای غروب آفتاب را داریم که گفتگوها و حرف‌ها و اصلا خود غروب خورشید حس عاشقانه‌ای را تزریق می‌کند. تنش اما درست پس از وارد شدن سلین و جسی به هتل شروع می‌شود، از همان قضایای امضای کتاب در لابی و بعد اتاق هتل که پیشرفته و تمیز و مدرن است و این در تقابل با ویلا و آن شکل بدوی زندگی در ابتدای فیلم قرار می‌گیرد. این جنس تغییر فضا اصلا انگار شکلی سه پرده‌ای به فیلم می‌دهد، اگرچه که پیش از نیمه شب یک فیلمنامه کلاسیک سه پرده‌ای نیست اما انگار داستان در سه اپیزودی روایت می‌شود که اولی و آخری در تضادی کامل با هم هستند. 
پیش از نیمه شب از لحاظ فرمی، یک دستاورد است. سادگی ظاهری و فرمی پخته ولی پنهان باعث می‌شود که نه تنها تماشاگر عام سینما با فیلم همراه شود بلکه منتقدان هم اثر را خیلی جدی بگیرند. پیش از نیمه شب برخلاف دو فیلم قبلی که ساختاری به شدت ساده داشتند اینبار بسیار فکر شده‌تر و محاطانه‌تر ساخته شده و اگرچه اجراها شکلی بداهه مانند داشته اند اما هماهنگی زیاد بین کارگردان و بازیگران باعث شکل‌گیری (اگر نخواهیم اغراق کنیم) یکی از بهترین فیلم‌های سال شده است.